وhapterپارت اول مجنیوانه
پارت اول
«واااااای سارا، دیوونم کردی! میگم نمیام، ولم کن دیگه!»
سارا چپچپ نگاهم کرد و با لحنی تهدیدآمیز گفت:
«آریانا، پایین منتظرتم. نیای، خودم میدونم و تو!»
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از اتاق بیرون رفت.
منم با موهای ژولیدهای که انگار برق گرفته بود، روی تخت نشستم و به رفتنش خیره شدم.
چند ثانیه بعد صدای سارا از پایین به گوشم رسید. داشت با مامان صحبت میکرد.
با شنیدن صداش سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت حموم. یه دوش سریع گرفتم و بعد یه شلوار ماماستایل با یه تیشرت سفید پوشیدم. شال مشکیام رو هم سرم انداختم.
حوصله آرایش کردن نداشتم، برای همین فقط یه برق لب زدم و از اتاق بیرون رفتم.
حالا چرا مثل آدم از پلهها پایین نرفتم؟
چون من آریانا بودم و حوصله پله پایین رفتن نداشتم!
برای همین از نردهها سر خوردم پایین.
«یوهووووووووووو!»
مامان که با دیدنم نزدیک بود سکته کنه، دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:
«آریانا! دخترم، یکم آدم شو دیگه!»
با قیافهای مظلوم نگاش کردم.
«ععع مامان! این چه حرفیه؟ من که خیلی هم آدمم!»
سارا یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و زیر لب گفت:
«معلومه...»
منم در جوابش یه لبخند ژکوند تحویلش دادم.
«خب سارا خانوم، بریم دیگه!»
مامان همونطور که به سمت آشپزخونه میرفت، گفت:
«صبحونه نمیخوری؟»
کیفم رو برداشتم و جواب دادم:
«نه، گشنم نیست.»
و بدون اینکه فرصت کنم مامان چیزی دیگه بگه، همراه سارا از خونه زدیم بیرون.
و من هنوز نمیدونستم...
اون روز قراره شروع داستانی باشه که زندگیم رو برای همیشه تغییر میده.
پایان پارت اول
✍🏻 نویسنده: م.س. آریانا







![[Moving to Galatea] What We Never Healed](https://cdn-gcs.inkitt.com/vertical_storycovers/ipad_b00b828931c645f2eccdf3396cb15498.jpg)

عالیههه