Customize readability
Aa

مجنونه دیوانه

All Rights Reserved ©

Summary

آریانا دختری پرانرژی و جسور است که زندگی آرامی دارد؛ تا اینکه یک پرونده‌ی ساده‌ی دانشگاهی، او را وارد دنیایی می‌کند که هیچ‌وقت تصورش را هم نمی‌کرد. آریان مهران، مردی قدرتمند و مرموز، صاحب گالری مهران و رهبر باند «افعی سیاه» است؛ مردی که رازهای زیادی پشت سکوت و نگاه سردش پنهان کرده. وقتی مسیر آریانا و آریان به هم گره می‌خورد، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود. تهدیدها، رازهای خانوادگی، دشمنان ناشناس و حقیقت‌هایی که یکی‌یکی آشکار می‌شوند، آریانا را به دنیایی می‌کشاند که راه برگشت از آن آسان نیست. اما بزرگ‌ترین راز، چیزی است که آریان از آریانا پنهان کرده... رازی درباره‌ی گذشته و خانواده‌ی او که اگر روزی فاش شود، همه‌چیز را تغییر خواهد داد. میان دو دنیای کاملاً متفاوت، رابطه‌ای شکل می‌گیرد که پر از کشمکش، احساسات و اتفاقات غیرمنتظره است. «مجنونه دیوانه»؛ داستانی درباره‌ی رازهایی که نباید فاش شوند و احساسی که قرار نبود اتفاق بیفتد...

Genre
Action
Author
Arianna
Status
17d ago
Chapters
1
Rating
n/a
Age Rating
16+

وhapterپارت اول مجنیوانه


پارت اول

«واااااای سارا، دیوونم کردی! می‌گم نمیام، ولم کن دیگه!»

سارا چپ‌چپ نگاهم کرد و با لحنی تهدیدآمیز گفت:

«آریانا، پایین منتظرتم. نیای، خودم می‌دونم و تو!»

و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از اتاق بیرون رفت.

منم با موهای ژولیده‌ای که انگار برق گرفته بود، روی تخت نشستم و به رفتنش خیره شدم.

چند ثانیه بعد صدای سارا از پایین به گوشم رسید. داشت با مامان صحبت می‌کرد.

با شنیدن صداش سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت حموم. یه دوش سریع گرفتم و بعد یه شلوار مام‌استایل با یه تیشرت سفید پوشیدم. شال مشکی‌ام رو هم سرم انداختم.

حوصله آرایش کردن نداشتم، برای همین فقط یه برق لب زدم و از اتاق بیرون رفتم.

حالا چرا مثل آدم از پله‌ها پایین نرفتم؟

چون من آریانا بودم و حوصله پله پایین رفتن نداشتم!

برای همین از نرده‌ها سر خوردم پایین.

«یوهووووووووووو!»

مامان که با دیدنم نزدیک بود سکته کنه، دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:

«آریانا! دخترم، یکم آدم شو دیگه!»

با قیافه‌ای مظلوم نگاش کردم.

«ععع مامان! این چه حرفیه؟ من که خیلی هم آدمم!»

سارا یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و زیر لب گفت:

«معلومه...»

منم در جوابش یه لبخند ژکوند تحویلش دادم.

«خب سارا خانوم، بریم دیگه!»

مامان همون‌طور که به سمت آشپزخونه می‌رفت، گفت:

«صبحونه نمی‌خوری؟»

کیفم رو برداشتم و جواب دادم:

«نه، گشنم نیست.»

و بدون اینکه فرصت کنم مامان چیزی دیگه بگه، همراه سارا از خونه زدیم بیرون.

و من هنوز نمی‌دونستم...

اون روز قراره شروع داستانی باشه که زندگیم رو برای همیشه تغییر می‌ده.

پایان پارت اول

✍🏻 نویسنده: م.س. آریانا

Let Arianna know what you thought about this chapter!
Love this

0

Love this

Funny

0

Funny

Spicy

0

Spicy

Suspenseful

0

Suspenseful

Emotional

0

Emotional

Profound

0

Profound

Heartwarming

0

Heartwarming

Shocking

0

Shocking

Good Writing

0

Good Writing

Compelling Plot

0

Compelling Plot

Great Character

0

Great Character

Strong Dialog

0

Strong Dialog

author

عالیههه

17 days

Further Recommendations

Married by Fate

Fiona Walker: What a lovely story, I thoroughly enjoyed it.

Read Now
Going For The Goalie

fathiahmosebolatan: Nothing is wrong with

Read Now
An Irish Match

armirrenz: Story is great! It catches your interest in reading. Very good book

Read Now
Light at the End of the Track

Sarah: Not a totally original plot but well handled. I think Lucas would have been much more persistent possibly demanding legal access to his son.

Read Now
THE WOMAN HE BOUGHT

Jkind12: Great story but I didn’t like the gap of 4 years in the end! It’s like the writer quit.!

Read Now
Bloodlines

karenfancp: I have noticed a few typos, the story line is good. I can’t put this down.

Read Now
How To Kidnap A Mafia Boss

Ashton Bagattin: I like everything about it, it’s soooo exciting, I’d recommend it to anyone who enjoys dark romance

Read Now
[Moving to Galatea] What We Never Healed

zpnkhz4h9k: Omg I can’t believe I cried 😭 I love it and I don’t want it to end

Read Now
The Luna He Threw Away

Dru Faith: This was an incredibly beautiful positive story. Tavon reminded me very much of my late husband. Thank you❤️

Read Now