بی سر و صدا گریختن

All Rights Reserved ©

Summary

"وقتی شب به نیمه رسیده بود عشق خودش را به من نشان داد. عشق وقتی در دستانش زنی خفته را به همراه می آورد زیبا بنظر میرسید. سپس عشق زن زیبا را بیدار کرد. او هم قلب اتشین پسر را بیرون کشیده و خورد و اینگونه عشق گریان از میان رفت"

Genre
Drama/Lgbtq
Author
Marin
Status
Ongoing
Chapters
8
Rating
n/a
Age Rating
18+

فصل اول. بخش یک. پرده یک. نشت عاطفه

فصل اول. بخش یک. پرده یک. نشت عاطفه ------نشتِ عاطفه. شهریور 2576 شاهنشاهی ( 1396 شمسی )

در مرز یخ‌زده‌ی گرجستان، آنجا که هوا بویِ غریبی از خاک و سرما می‌داد و سردی‌اش تا استخوان نفوذ می‌کرد، یک سکوتِ سنگین و شوم، جایِ رگبارها و فریادها را گرفته بود.

صحنه، تابلویی خشن و بی‌رحمانه بود؛ یک دریای خون حقیقی بر زمین سخت جاری گشته و اجسادِ بی جانِ افرادِ ژانگ چانیول، چونان امواجِ شکسته‌ی طوفانی سهمگین، در اطراف متلاشی شده بودند

در میانه‌ی این ویرانی، شمایلِ ایستا و بی‌نقصِ یک زن، تمامِ فضای اطراف را به تسخیر خود درآورده بود. ماحی با زیباییِ خیره‌کننده‌ای که چونان شمشیری صیقلی، خطرش را پشتِ نور پنهان می‌کرد، اسلحه را دقیقاً به سمتِ سرِ دکتر ژانگ چانیول نشانه گرفته بود.

این آرامشِ مطلق و غیرانسانی در برابر حجم عظیمی از خون و مرگ، نه از سرِ شجاعت، بلکه زاییده‌ی همان نقصِ پنهان در بادامکِ مغزی او بود؛ حفره‌ای سرد که به او اجازه می‌داد مرگ را تنها به عنوان یک معادله‌ی حل‌شده بنگرد، نه فاجعه.

با خونسردیِ یک مجسمه، به آن منظره‌ی خونین خیره شد، گویی تنها نظاره‌گرِ رنگ‌آمیزی دیوارهاست. سپس با لحنی بی‌تفاوت به زبان انگلیسی گفت:

-تو واقعاً دردسر بدی بودی دکتر ژانگ

ماحی هیچ‌گاه خود را برای یادگیریِ زبان‌های زیادی زحمت نمی‌داد؛ در دنیای او، آدم‌ها صرفاً وسایلی برای رسیدن به هدف بودند و او، زبانِ کارایی و قدرت را بر زبان‌های مرسوم ترجیح می‌داد. از این رو، یکی از اعضای تیمش که نزدیک ایستاده بود، - جوونگکوک -بی‌درنگ آن پیامِ آخر را با همان سردی، به زبان کره‌ای برگرداند.

این خود نمادی از قدرتِ مطلقِ او بود:

او زحمتِ حرف زدن را به زبان دشمن نمی‌کشید؛ دشمن باید به زبانی می‌مُرد که او انتخاب می‌کرد. لحظه‌ای کوتاه، که تنها با صدایِ ترجمه شکسته شد، و سپس، پایانِ

دردسر فرارسید.


درست در آن کسری از ثانیه که انگشت ماحی بر ماشه، سنگینی خود را حس می‌کرد، نوایِ ناگهانی و دیجیتالِ ساعت اش، صدایی کاملا ناهنجار و نامرتبط، سکوتِ مرگبارِ مرزِ گرجستان را درید. صدایِ آن زنگ، با آهنگی سطحی و شاد چونان تذکری بی‌رحمانه، جهانِ بیرونی را به این کشتارگاهِ یخ‌زده احضار کرد.

شبِ تولدش بود. او دخترِ پرسفونیِ شهریور بود؛ همان الهه‌ی زیبایی که باید در آغازِ پاییز، به اجبار به عالمِ زیرین و تاریکی سفر کندماحی دندان‌هایش را بر هم سایید که صدایِ آن در گوشِ خودش گنگ شد؛ با صدایی که اندکی لرزشِ خشمِ شخصی و تنهایی در آن موج می‌زد و دیگر صرفاً حرفه‌ای نبود، رو به دکتر ژانگ مغلوب گفت:

-بخاطر تو دکتر ژانگ، من شبِ تولدم از خانواده‌ام دورم

بدون درنگِ دیگر، تیری آتشین را مستقیم و با دقتی مهلک به سمت قلب ژانگ شلیک کردماحی از فرازِ جسدِ ژانگ جیمین، نگاهش را چرخاند و به سه سایه‌ی وفاداری که در این سال‌ها چونان اعضایِ جدا نشدنیِ پیکر او عمل کرده بودند، خیره شد

. ساواش ترکیه‌ای، جونگکوک کره‌ای و سونیای هندی، همان کسانی بودند که آتشِ مشترکِ عملیات آن‌ها را به هم جوش داده بود؛ یک واحدِ عملیاتیِ چهار نفره که پیوندشان، فراتر از دستوراتِ سازمان، محکم بود.

ساواش فارغ از درام و خون، قمقمه‌ی نقره‌ای‌اش را از جیب بیرون کشید. آن مایع تند، حکمِ یک مُسکِنِ ارزان را داشت برای همه‌ی این بی‌منطقی‌ها. جرعه‌ای نوشید و نگاهی به جسدِ ژانگ انداخت.

-ببین چقدر بدشانسیم که وقتمون رو صرفِ یه نفر کردیم که از ارتفاعِ میز ناهارخوری هم کوتاه‌تر بود.... می‌دونی ملکه؟ می‌تونستیم به جای این گندکاری، لبِ ساحل دراز بکشیم و به فلسفه‌ی وجودِ خرچنگ‌ها فکر کنیم. باید بهمون اسکارِ حماقت بدن

ماحی لبخندی به حرف های همیشگیِ ساواش زد و رو به سونیا و جونگکوک ، خطابشان کرد:

-عکس‌ جنازشون رو بندازین و انگشت ژانگ رو بِبُرین تا برای سازمان ببریم. خسته نباشید بچه‌ها

این دستوراتِ سرد و روتین، آخرین پرده از وظایفِ ماحی در UNHRDO بود.ساواش با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود، از میان تاریکی قدم برداشت و شروع به چرخیدن دور ماحی کرد. حرکاتش، ترکیبی بود از ژست‌های مضحک و ادای رقص‌های آیینیِ قدیمی. در حین چرخیدن، با لحنی که غلظتِ الکل و کنایه در آن مساوی بود، فریاد زد:

-تولدت مبارک، ملکه! عجب شبی! کلی آدم کشتیم، انگشتایِ ژانگ رو بریدیم، و حالا... یسال دیگه هم گذشت و ما هنوز زنده و در حالِ کشتنِ آدم‌های کوچولو ایم

او چرخش نهایی‌اش را انجام داد و با خم شدن دراماتیک، ادای یک خدمتکارِ وفادار را درآورد و پرسید:

-حالا بگو ببینم ملکه، کادو چی میخوای؟ یه سرِ بریده‌ی جدید؟ یا یک روز مرخصی بدونِ سلاح؟

سونیا از حرف ها و حرکاتِ ساواش از خنده رو بُر شد و جونگکوک فندکش را جلوی صورت ماحی نگه داشت. جونگکوک اشاره به فندکِ طلایی گران قیمتش کرد:

-فوت کن ملکه

ماحی لبخند سردی زد و بجای فوت، پسِ سرِ جونگکوک کوبید:

-چقد برای ادا دراوردن ، حوصله دارین

خلوتِ مطلقِ آن بخشِ مرزی، همچون یک خلأِ ناگهانی، این فرصتِ مهلک را به ماحی داد تا عمیق‌ترین و خطرناک‌ترین تصمیمِ زندگی‌اش را اتخاذ کند. آنجا، در میانه‌ی برف و خون، به‌جای بازگشت به ایستگاه عملیاتی سازمان و آغازِ نگارشِ گزارش‌های پرجزئیاتِ عملیات که حکمِ زنجیرِ بندگی را داشتند، بدونِ یک کلام توضیح، باقیِ جزئیاتِ پاکسازی و صحنه‌آرایی را به تیم سه‌نفره‌اش—سونیا، جونگکوک و ساواش—سپردلباس‌های عملیاتیِ سیاه و سرد را که سال‌ها حکم پوست دومش را داشتند، از تن به در کرد، ساواش با آرامش و نیشخندی گوشه ی لبش در حال بریدن انگشتانِ ژانگ بود